عطر نفس بقية الله آمد
با جلوه ي سجاد و ابوالفضل و حسين
يک ماه و سه خورشيد در اين ماه آمد
السلام عليك با ابا الفضل العباس (ع)
عطر نفس بقية الله آمد
با جلوه ي سجاد و ابوالفضل و حسين
يک ماه و سه خورشيد در اين ماه آمد
السلام عليك با ابا الفضل العباس (ع)
عنايت قمر بني هاشم عليه السلام به شيعيان
جناب حجه الاسلام آقاي شيخ محمدتقي نحوي واعظ قمي در تاريخ 16 محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقاي حاج شيخ ابوالقاسم نحوي، ماجراي زير را نقل كردند:
مرحوم نحوي، در آن زمان كه به امر حضرت آيه الله العظمي بروجردي (ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ايام زيارتي مخصوصة حضرت سيدالشهدا اباعبدالله الحسين عليه السلام كه مصادف با شب نيمة شعبان است به كربلا ميرفتند و در آنجا نخست به حرم حضرت امام حسين عليه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر بني هاشم عليه السلام مشرف ميشدند. يك روز كه براي عتبه بوسي به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته بودند، مشاهده ميكنند نوجوان 13 - 14 سالهاي را سيم برق گرفته، خشك كرده است.
پدر بچه داشت با حضرت قمر بني هاشم عليه السلام حرف ميزد و ميگفت: آقا جان، تو ميداني من ميخواستم بيايم به پابوس شما، اما مادر بچه راضي نبود كه او را با خود بياورم. حالا اگر بدون او به خانه برگردم، جواب مادرش را چه بگويم؟! مرحوم نحوي ميفرمود: يكدفعه ديدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام به حركت آمد! آري، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.
▲ بلي غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد
حجه الاسلام آقاي حاج شيخ محمد معين الغربائي، فرزند آيه الله شيخ عمادالدين و نوة مرحوم آيه الله معين الغربائي خراساني، فرمودند:
تقريبا چهل سال قبل كه هنوز ازدواج نكرده بودم، يك شب جمعه، از نجف اشرف پياده به كربلاي معلي رفتم و دعاي كميل را در حرم مطهر حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام خواندم. وسط دعا خوابم برد و دقايقي بعد سر وصدا و شيون فوق العاده مرا از خواب بيدار كرد. ديدم دختر عربي را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بستهاند و او، كه مرض جنون دارد. به مردم جسارت ميكند پدر و مادر و بستگانش اطراف او را گرفته بودند و براي شفاي اين دختر ديوانه به حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام متوسل شده بودند.
يك نفر كه در همان جا خود را دكتر روان پزشك معرفي ميكرد و ايراني هم بود. به من گفت: بگو اين دختر را بياورند فندق الحرمين كه من در آنجا ميباشم، تا اين مريض را معاينه كنم. من گفتة دكتر ايراني را به پدر دختر تذكر دادم. پدر دختر به زبان عربي گفت: لعنت به پدر كسي كه عقيده به حضرت ابوالفضل عليه السلام ندارد! بنده خجالت كشيدم و رفتم و نشستم مشغول خواندن بقيه دعاي كميل شدم، كه دوباره در حال خواندن دعا خوابم برد. مجددا از سر و صدا بيدار شدم و اين بار ديدم كه اطراف آن دختر را گرفتهاند و دختر مورد عنايت حضرت ابوالفضل عليه السلام قرار گرفته و حضرت دختر ديوانه را شفا داده است. مردم هم ريختهاند و لباسهايش را پاره پاره ميكنند و او از عباي پدرش براي پوشيدن خويش استفاده ميكند.
در آن حال، دكتر ايراني را ديدم كه دو دست بر سر ميزند و گريه ميكند و ميگويد: بلي، غير از ما دكترهاي ديگري نيز وجود دارد!
▲ حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان!
جناب حجه الاسلام آقاي مكارمي فرمودند:
نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهيگيري به كنار ساحل ميرود و در آنجا يكدفعه غرق ميشود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان ميبيند كه وي روي آب آمد! باري، شخص غرق شده كنار ساحل ميآيد و عمويش از او ميپرسد: چگونه نجات يافتي؟ ميگويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضهها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!
ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.
مردي كه اهل خيمه را، سيراب ميخواست خود را از تاب تشنگي، بيتاب ميخواست
آمد سراغ شط، وليكن تشنه برگشت مردي كه حتي خصم را، سيراب ميخواست
با مشك خالي، امتحان دجله ميكرد دريا تماشا كن كه از شط، آب ميخواست!
دشمن از او ميخواست تا تسليم گردد بيعت ز درياي شرف، مرداب ميخواست!
عمري چو او، در خدمت خفاش بودن اين را ، شب از خورشيد عالمتاب ميخواست!
در قحط آب، از دست خود هم دست ميشست مردي كه باغ عشق را، شاداب ميخواست
ديشب كه شوري در دلم افكنده بودند طبعم به سوگ عشق، شعري ناب ميخواست(1
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالله مبلغي آباداني نقل كردند:
در سال 1355 شمسي، يكي از وعاظ شهر يزد، به نام شيخ ذاكري، به بندرعباس ميآيد و از آنجا جهت تبليغ به دهكدة سياهو، در اطراف اين شهر، عازم ميگردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سكته قلبي درميگذرد. جنازة آن مرحوم را به بندرعباس منتقل ميكنند و در جوار يكي از امامزادهها به خاك ميسپارند.
اينكه بقيه ماجرا را از زبان حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاي مبلغي بشنويد:
ايشان ميگويد:
من موقع تلقين خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاكري را تكان ميدادم كه ناگاه چشم خود را باز كرد و با صداي بلند، به گونهاي كه همه شنيدند گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام! و سپس بست.
همزمان با اين حادثه شگفت، بوي عطر خوشي به مشام من و حضار رسيد كه بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پيامبر و خاندان معصوم وي سلام الله عليهم اجمعين نمودند. اين بود مشاهدات اين جانب كه خود در حال تلقين ميت ، ناظر آن بودم.
آنقدر نرفتيم، كه مرداب شديم همرنگ سكوت، محو مهتاب شديم
هر بار نشستيم و، مروت كرديم از شرم لبان تشنهات، آب شديم!(1)
ثقه الاسلام جناب آقاي حاج شيخ علي رضا گل محمدي ابهري زنجاني، شب 27 جمادي الثانيه سال 1416 هـ ق در حرم مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليها السلام نقل كرد:
يكي از اهالي كربلا، عربي را ميبيند كه در حرم حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت سخن ميگويد.
آقا جان، صد دينار از شما پول ميخواهم؛ ميدهي كه بده و اگر نميدهي ميروم به حرم حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام شكايت شما را به آن حضرت ميكنم.
سپس سرش را به طرف ضريح مطهر برده و ميگويد: فهميدم، فهميدم! و از حرم بيرون ميرود. عرب مزبور به بازار رفته و به يكي از مغازه داران ميگويد: آقا فرموده است صد دينار به من بده. او ميگويد: نشاني شما از آقا چيست؟ ميگويد: به اين نشان، كه پسر شما مريض شده و شما صد دينار نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كردي؛ بده! و او هم صد دينار را ميدهد.
ناقل ميگويد: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردي و نتيجه گرفتي. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهي، ميروم شكايت شما را به برادرت امام حسين عليه السلام ميكنم. اينجا بود كه ديدم حضرت، داخل ضريح ظاهر شد و در حاليكه روي صندلي نشسته بود، حوالهاي به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم.
شب سيام رمضان المبارك سال 1418 هـ ق در مسجد جواد الائمه عليه السالم در سادات محله(بابل) جناب آقاي دكتر حاج سيدعلي طبري پور اظهار داشتند:
شخصي رفت كنار نهري وضو بگيرد؛ كفي از آب برداشت و نزديك لبهايش آورد كه بخورد، به ياد سقاي دشت كربلا، حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام افتاد و آب نخورد. آب را روي آب ريخت و همزمان، اشك زيادي هم در عزاي آن حضرت از چشم جاري ساخت. همان شب، زن مريضش در خواب ميبيند كه حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام آمد و وي را شفا داد. به اين طريق كه، پايش را به پشت كمر خانم گذاشت. خانم پرسيد: مگر شما دست نداري؟ فرمود: من دست ندارم . گفت: تو كي هستي؟ فرمود: شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟ حالا شناختي كه شوهرت به چه كسي متوسل شده است؟!
▲ رشته سبز را از بازويت بازنكن...
جناب حجه الاسلام ، خطيب فرزانه، آقاي حاج سيدحسين معتمدي كاشاني گفتند:
نعمت الله واشهري قمصري از فرزندش محسن نقل كرد كه:
اواخر خدمت سربازي، مرا به ايستگاه قطار تهران آورده بودند. حضور من در ايستگاه راه آهن مصادف با زماني بود كه اسراي عراقي و زخميها را با قطار ميآوردند. در آنجا يك اسير عراقي را از قطار خارج كردند كه رشتة سبزي بر بازويش بسته بود. با او مصاحبه كردند و ضمن مصاحبه از او پرسيدند: شما رشته سبزي به بازويت بستهاي ، آيا سيد؟ گفت: نه، و توضيح داد:
چند روز قبل از آنكه ما را به جبهه ببرند تا به دستور صدام عليه ايرانيها جنگ بكنيم، مادرم مرا به حرم مطهر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام برد و يك رشته سبز رنگ را از يكي از خدام حرم گرفته، يك سر آن را به بازوي من بست و سر ديگرش را به ضريح مطهر حضرت ابوالفضل العباس قمر بني هاشم عليه السلام گره زد و شروع كرد به گريستن. در حين گريه حضرت را قسم داد و گفت: اين بچهام را ميخواهند به جبهه ببرند، من از زخمي شدن و اسير شدن او حرفي ندارم، اما نميخواهم كشته شود يا ابوالفضل، شما يك نظري بفرماييد، هر چه به سر بچه من بيايد مسئلهاي نيست، ولي كشته نشود و دوباره به سوي من برگردد. سپس به من گفت رشته را از بازويت بازنكن كه من از حضرت عباس عليه السلام خواستهام تا محفوظ مانده و به من برگردي.
وقتي كه به جبهه آمديم، با چند نفر در يك مكان به ايرانيها حمله كرديم. ايرانيها ما را محاصره كردند. وضع بسيار سختي داشتيم و از چهار طرف تير به طرف ما ميآمد. چند نفر از رفقاي من در اثر تيرخوردن كشته شدند، ولي من كه دستها را روي سرگذاشته و براي تسليم آماده شده بودم، به لطف خداوند متعال و نظر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام و دعاي مادرم از كشته شدن نجات پيدا كردم.
جناب حجهالاسلام و المسلمين آقاي سيداحمد قاضوي در تاريخ 26 صفر الخير 1417 ق نقل كردند كه مرحوم آيه الله حاج شيخ محمد ابراهيم نجفي بروجردي ميفرمودند:
زماني كه در عراق بوديم، يك روز در صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام با عدهاي از رفقا نشسته بوديم، كه ناگهان ديديم عربي وارد صحن مطهر شد. وي پسر بچهاي 6 - 7 ساله را بر روي دست حمل ميكرد كه به نظر ميرسيد جان خود را از دست داده و مرده است. پدر بچه اشاره به ضريح مطهر حضرت كرده و گفت: اي عباس بن علي عليهما السلام، اگر شفاي پسرم را از خداوند نگيري شكايت شما را به پدرت علي عليه السلام ميكنم.
با ديدن اين صحنه، به ذهن ما رسيد كه به او بگوييم اگر درخواستي هم داري بايد با حضرت مؤدبانه صحبت كني و اين گونه عتاب و خطاب با اين بزرگوار درست نيست. هنوز فكر كردن ما به پايان نرسيده بود كه ديديم بچه چشمانش را باز كرده، به پدر گفت: بابا مرا بر زمين بگذار!
همة ما از مشاهدة اين صحنه بسيار منقلب شديم و به چشم خود ديديم كه بچه شفا يافته است.
▲ يكي از كبوترهاي حرم اباالفضل عليه السلام
ششم ذي الحجه الحرام سال 1417 ق مطابق با 25 فروردين 1376 ش در مدرسه آيه الله العظمي آقاي حاج سيد محمدرضا موسوي گلپايگاني(ره) با جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج سيدرسول مجيدي، مروج و حامي مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام ملاقاتي دست داد. فرمودند:
جناب آقاي حاج آقا رضا كرماني صاحب فروشگاه گز عالي در اصفهان براي من نقل كرد كه، من بچهاي 10 - 12 ساله بودم. ديدم كودكي يكي از كبوترهاي صحن مطهر حضرت اباالفضل العباس عليه السلام را گرفت. دم كبوتر كنده شده و كبوتر فرار كرد. كودك هم دم كبوتر را كه در دستش مانده بود، رها كرد؛ دم كبوتر پشت سرش به هوا رفت تا به دم اصلي چسبيد. اين هم يكي از كرامات آقا قمر بني هاشم عليه السلام.
▲ بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!
سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:
يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور ميزد و آب به دست بچهها ميداد، نقل ميكند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي ميخواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا ميرودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبردهاي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.
ميگويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت ميخواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جملهاي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچهام را شفا داد كه داد، والا فردا ميآيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره ميكنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار ميگذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.
نيمههاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچهام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زدهام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره ميكنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه ميكردم و هم پسرم گريه ميكرد.
ميگويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!
من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه ميكردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا ميزند و ميگويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.
آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من ميگويد بلند شود! گفتم : نميتوانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم، بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان ميگويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند ميگفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بيوفا نيست، بچهام را شفا داد!
حضرت ابا الفضل العباس(ع)
و امام سجاد (ع)
مبارک باد...