بسم رب العباس
سلام ودرود بی پایان خداوند و تمام فرشتگانش برمولا عباس
(داش علی)
یکی از جاهلهای محل ما ( داش علی) بود که چند سال پیش فوت کرد.
در زمان حیاتش یک روز من از توی بازار رد می شدم دیدم داش علی بازار را قرق کرده و چاقویش هم دست گرفته و یک نفس کش جرات نطق نداشت آن روز ها هنوز ماشین و اتو مبیل نبود من با قاطر به مجالس سوگواری حضرت سید الشهدا می رفتم.از سر گذر که رد شدم متوجه شدم که مرا دید و تا چشمش به من افتاد گفت از قاطر پیاده شو پیاده شدم گفت کجا می روی؟
دیدم مست مست است و باید با او راه رفت گفتم به مجلس روضه می روم (گفت: یک روضه ی ابو الفضل همینجا برایم بخوان) چون چاره ای نداشتم یک روضه ی ابا الفضل برایش خواندم داش علی شروع به گریه کردن کرد . اشک ها روی گونه اش می غلتید و روی زمین می ریخت چاقویش را غلاف کرد و قرق تمام شد بعد فهمیدم همان روضه کارش را درست کرده وباعث تو به اش شده بود.
چند سال بعد داش علی فوت کرد.چند شب بعد از فوتش او را در خواب دیدم حال او را پرسیدم مثل اینکه می دانست می خواهم وضع شب اول قبرش را بپرسم.
گفت: راستش این است که تا آمدند از من سوالاتی بکنند سقائی آمد ( مقصودش حضرت ابو الفضل بود )و فرمود:( داش علی غلام ما است کاری به کارش نداشته باشید.)
خیل ملک ملتجی به نام ابو الفضل
جن و بشر سر به سر غلام ابو الفضل
هر که بود در دلش فروغ ولایت
میشود آگاه از مقام ابو الفضل
بوسه به خاک درش زنند به اخلاص
پادشاهان بهر احترام ابو الفضل
بر سر بام جهان همیشه نوازد
کوی شهامت فلک به نام ابو الفضل
اهل وفا نیست هر کسی که نیاموخت
درس وفاداری از مرام ابو الفضل
ساقی دوران به دشت کرببلا ریخت
باده رنج و الم بجام ابو الفضل
جور مخالف ببین که بر لب دریا
خشک شد از قحط آب کام ابو الفضل
گشت قیامت بپا چو خیمه چو دیدند
در پی آب روان ابو الفضل
چشم فلک خیره شد چو دید به میدان
چهره ی همچون مه تمام ابو الفضل
پروردگارا چگونه وصف ابو الفضل گویم که در شان و اندازه ی او باشد.خدایا چه شعری بنویسم که در شان معرفت عباس باشد . چه مطلبی را می توانم بنویسم که عباس را به همه بشناسد و در حد او باشد.یارب به من قدرتی عنایت کن که بتوانم عباس این ساقی مرام و سخا و معرفت را تا اندازه ای به این مردم غافل بشناسم.آمین
ای ماه بنی هاشم و ای کان شهامت
وی از تو قوی روز غزا پشت امامت
در وصف تو فرمود چنین سید سجاد
کز رتبه ی فزون از شهدائی به قیامت
در مکتب عشاق جهانی تو مدرس
در کوی وفا ساخته ای تا که اقامت
در محفل جانان توئی شمع دل دل افروز
افروخته رخ داری و افروخته قامت
آنکس که ندارد بجهان مهر تو در دل
او را نبود بهره بجز رنج و ندامت
زهد و ورع و علم و عمل حلم و شجاعت
ارزانی جان تو شد از باب کرامت
التماس دعا 
نوشته شده توسط غلام عباس در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 9:9 بعد از ظهر